تبليغاتX
در حسرت دیدار تو آواره ترینم

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

آن زمان که همه چیز افتاده است عشق آن چیزی است که بر پا می ماند

بدون مقدمه

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 23:7  توسط B.B.A  | 

گریه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 18:59  توسط B.B.A  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 18:52  توسط B.B.A  | 

تنها می روم که تنهایی تنها نماند!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 0:27  توسط B.B.A  | 

با غم فراوان

سلام

من یه بار این وبو ۳ روز پشت سر هم آپ کردم یکی از بچه ها بسکی سرش شلوغ بود ناراحت شد

حالا من هم دیگهحالشو ندارم آپ کنم در ضمن مدرسه ها هم شروع شده خیر سرمون می خایم درس بخونیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 4:22  توسط B.B.A  | 

آرامش

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 0:7  توسط B.B.A  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:58  توسط B.B.A  | 

با تشکر از سارینا جان که این شعر ها رو برام گذاشته

کسي را که دوست داري، تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد، تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري واوهم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است. زندگي يعني اين

آنکس که میگفت: دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت و صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید: دوستت دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:54  توسط B.B.A  | 

قصه

امشب به قصه دل من گوش ميكني

فردا مرا چو قصه فراموش ميكني

اين در هميشه در صدف روزگار نيست

مي گويمت ولي تو كجا گوش ميكني

دستم نمي رسد كه در آغوش گيرمت

اي ماه با كه دست در آغوش ميكني

در ساغر تو چيست كه با جرعه نخست

هشيار و مست را همه مدهوش ميكني

گر گوش ميكني سخني خوش بگوميت

بهتر ز گوهري كه تو در گوش ميكني

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش ميكني

سايه چو شمع شعله در افكنده اي به جمع

زين داستان كه با لب خاموش ميكني

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 22:2  توسط B.B.A  | 

سه روزه از خونه بیرون نرفتم تک و تنها گوشه این خونه کوچولو نشستم واسع خودم حرف میزنم هی حرف میزنم هی حرف میزنم ولی چه فایده دیگه یواش یواش حوصلم سر رفت دیگه نمیتونم بشینم همینجوری حرف بزنم نمیتونم بشینم درو دیوارو نگاه کنم دیگه حتی دیوارم برام هیچی نداره
سه روزه دارم هی به خودم میگم الان یکی میاد الان از تنهایی درمیای ولی کو؟
سه روزه میگم الان یکی زنگ میزنه باهات حرف میزنه خوشحالت میکنه ولی کو؟
سه روزه قراره برای خودم تفریح درست کنم خودمو سرگرم کنم ولی کو؟
همه روزا همین جورین؟
دیگه حوصله ندارم دلم گرفته دلم لک زده میخوام بشینم گریه کنم فقط به خاطر دل خودم
دست نوشته های یه دختر کوچولو
کف رفته از وب یکی از دوستان
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 21:54  توسط B.B.A  |